"ابرهاي خبر اين بار چه باراني بود/سخت سردم شده اين سوز زمستاني بود.."
آقا مختار سالهاي سختي را مي گذراند ولي به ياد ندارم لحظه اي نااميد بوده باشد.هميشه شوخ طبع و گرما بخش محافل.ساعتها به او گوش مي كرديم و خسته نمي شدم... هرچند گاهي از شدت شيميايي نفس نفس مي زد و بريده سخن مي گفت اما حرف هاي زيادي براي گفتن داشت.خاطرات نوجواني و سايه ي ايثار و شجاعتش، جنگ و انعكاس استقامت و جان فشاني هايش و بالاخره سالهاي سخت شيميايي كه حقيقتا بردباري مي خواهد و هر كدام كافي بود تا آدم را براي لحظاتي هم شده از اين دنيا و تعلقاتش جدا كند.هر عكس از آلبومش هزاران حرف نزده و آواز نخوانده را در خود جاي ميداد. آقا مختار مجموعه اي از ارزشها و خوبي هاي به فراموشي سپرده بود،يادگار عزيز سالهاي مقدس ترين دفاع و از آخرين بازمانده هاي سرو قامتان شيميايي جنگ. امروز ناباورانه در غم عزيزي هستيم كه كوله باري از خاطرات زنده را به همراه مي كشيد و دست آخر شهادتش زنده ترين خاطره اذهان خواهد بود." با ياد نرگست سر سودايي از ملال/ همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ايم.."، اعمايي اما هميشه سرباز رفتن بود، مي گفت از قافله جا مانده است و اسف آنكه امروز ما از او جا مانديم. به ياد ندارم يادواره اي براي شهيد گنجي برگزار شده باشد و او را حضور نداشته باشد. با قلبش حرف مي زد و صداقت در چشمانش جاري بود، با همان شوق تمام نشدني اش مي آمد و بعد از سخنراني بغلم مي كرد.سرم را مي بوسيد و يكدفعه اشك مي ريخت و محكم مرا مي فشرد.مي گفت نادر(عموي شهيدم) مظلوم بود ولي تو به پدرت رفتي...مي گفت صادق كه مي آمد همه جا مي رفت ولي خوشحالي و ساعات رهايي اش پيش من بود...راست هم مي گفت.هر وقت با جمعي از دوستان به منزل او مي رفتيم سبك مي شدم.از طرفي خوشحال بودم كه او استوار ايستاده است و همچنان با روحيه فوق العاده اش از مشقات زندگي مي گويد از طرف ديگر ولي بغض گلويم را مي فشرد از ديدن كپسول اكسيژن و اتاقش كه پر بود از انواع قرص ها!!" یقین می سوخت فایز ز آتش دل/نمی کردش گر آب دیده امداد"، اگر مي دانست كه برازجان آمده ام و هنوز به او سر نزده ام خودش مي آمد (بنه بر جان فايز منت از لطف).مي آمد و مرا مي برد به دنيايي كه آدم ها اين روزها كمتر با آن آشنا هستند. به جايي كه نشاني از نگراني هاي زندگي مادي و حسابگري هاي منفعت طلبانه امروزي نبود و من سالها غافل از آنكه آقا مختار آسماني تر از آن بود كه در خاك بماند...او زنده بود تا به ما زندگي بياموزد. خبر شهادتش را كه شنيدم مبهوت بودم.گنگ از دست دادن يك شهيد زنده و پرواز او تا آسمان كه اي كاش آن لحظه در كنارش بودم." اگرچه دوری از چشمان فايز/ولی با دل تو دايم در حضوری"، فكر مي كنم امروز رسالتمان سنگين تر از پيش شده است...



